تبليغاتX
...ساکن نباش

چون حق را به علم خود دانستم ،گفتم : اگر همه به کفایت او تو را بس نبود ، به کفایت هیچ کس تو را بس نیست.                                                                                                  بایزید بسطامی

 

تازیانه فرود می آید بر روحم... روحم تیر می کشد و دستهام هیچ کس را نمی یابند که کمک بگیرند از او... روحم تازیانه می خورد... خراشیده می شود... زخمی می شود...

گیر کرده ام در این جایی که مثل باتلاق هر لحظه مرا بیشتر در خودش فرو می برد... تازیانه بی امان بر روحم فرود می آید و من دیوانه وار تقلا می کنم نجات دهم خودم را... دست های زخمی ام را به هرسو پرتاب می کنم به امید دستهای مهربانت که بیابمشان و نجاتم دهی... ولی هربار دستهام خطا می روند و به دستهات نمی رسند...گیر می کنند به چیزی این اطراف ... و اینجا هرچیزی فقط می بلعد... فرو می برد ... و دستهام هی فرو می روند...

هی تقلا می کنم و خودم را به هر سمت پرتاب می کنم که نجات دهم خودم را و هربار بیشتر فرو می روم... هربار به چیزی گیر می کنم و می بلعد مرا... فرو می برد در خودش...

عظمت حضورت را حس می کنم... همین جایی انگار... نمی یابمت اما... خودم را پرتاب می کنم به سمت این شاخه ها که بگیرمشان و سرم را کمی بالاتر بیاورم که بیابمت... این جا ولی شاخه ها هم خیانت می کند... می گیرمشان و من را فرو می برند در خودشان... بیشتر گیر می کنم...

تیر می کشم و برای التیام زخم های روح مجروحم هیچ مرهمی نمی یابم این اطراف...

انگار باید تسلیم شوم در مقابل این تازیانه ها و تکه تکه روحم را تقدیمشان کنم...

و فکر می کنم همین روزهاست که لا به لای همین شاخه ها و تازیانه ها تمام شوم... توی همین باتلاق که با ولع تمام مرا می بلعد در خودش...

 

***

این یکی هم تمام شد! همه چیز به همین سادگی که باورش نمی کنم...

یک سال گذشت... از آن معدود سالهایی که پر از حادثه بود... پر از ماجرا... پر از اتفاق...

و ذهن کوچک من که نمی گنجید این همه حادثه را...

بزرگ شدم...

آنقدر سریع که خودم حس می کردم این بزرگ شدن را... رشد را می دیدم!

نمی دانم این بزرگ شدن ربطی به کنکور هم داشت یا نه!

آن قدر حادثه زیاد بود که کنکور هم شده بود یکی از آن حادثه ها...

آنقدر همه چیز در هم پیچید که حالا خودم هم نمی دانم کدام چیز را کجا یاد گرفته بودم...

فقط و فقط می دانم آن اتفاق بزرگ که مدتها بود از نیفتادنش عصبی بودم افتاد!

بزرگ شدم!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت 12:57 توسط طاهره |