تمام شد . همهاش تمام شد . باورت ميشود؟ همهچيز تمام شد . حالا بايد سراغ غم تازهام بروم .
از اين حركت منحنيوار خودم خسته شدهام . توي اين يك سال اخير حداقل سه چهار بار خودم را دور زدهام . هي از اول خودم به آخر خودم ، از آخر خودم به اول خودم . دايره بودن اصلا خوب نيست . همه چيز دارد يكنواخت ميشود . فكرش را بكن! مني كه هميشه از همهچيز لذت ميبردم دارم از يكنواختي ميگويم ، از خستگي ميگويم . . . حرف تازهاي نيست البته ! ولي اين بار مثل هميشه نيست . نميدانم شايد اگر الآن يك جاي ديگر بودم همهچيز بهتر بود . . . شايد هم نبود . . . اصلا ولش كن . برويم سراغ غزل كه خيلي وقت است رهايش كردهام . غزل هم اين روزها شبيه خودم شده . از قافيهي بيت اول به قافيهي بيت آخر . . . غزل دايرهاي ! چه مضحك ! (چهقدر اين روزها از دايره بدم ميآيد!)
در بين ميلههاي قفس
امشب دلم گرفته و فرياد ميكشم
من با سكوت سرد خودم داد ميكشم
در بين ميلههاي قفس گير كردهام
اما دو سه پرندهي آزاد ميكشم
سرد است ، زير برف نشستم و صحنهاي
از آفتاب خيرهي مرداد ميكشم
اينجا تمام جهان عاشقانه اند
من از هجوم ماتم و بيداد ميكشم
از گريه،از صداي ناله،از كمر و از
پُشتي كه توي همهمه وا داد ميكشم
حرفي نماندهاست بگويم از اين همه
زجري كه توي اين همه رخداد ميكشم
اين كه نفس براي شما آسماني است
من اين نفس به بهرهي مازاد ميكشم!
اصلن به من چه كه همه نقاش ميشويد
من از نبود خودم توي باد ميكشم
اين آخر من است و من طرح مرگ را
به محكمي،به استواري فرياد ميكشم!