تبليغاتX
...ساکن نباش
خستگی های فقط یک دختر بچه

هر دوی این کارها خیلی قدیمی اند.انقدر که به قول پدرم شامل مرور زمان می شوند.اما فعلا آخرین ها هستند.اولی را شاید اصلا نتوان ادبی دانست اما دومی کمی بهتر است.

 

گرگ

تو جایی دیگر زندگی می کنی و من جایی دیگر ولی هر دوخاطرات کودکیهایمان را به یاد می آوریم. هرچه باشند امانت کودکیهایمان اند.مال ما نیستند که از ذهنمان برشان داریم و در یک جای دور دورتری زیر روزمرگیهای سیاهمان قایمشان کنیم که مبادا به یادشان بیاوریم و بفهمیم که چه شده...!(اینجا کپی رایت عملا بی معنی است!!!!)

حتما یادت می آید،با هم خاله بازی می کردیم. تو مامان می شدی و من دختر کوچکت...

مادر های خاله بازی هایمان چه قدر خوب بودند...

یادت هست چه دختر خوبی برایت بودم؟ هیچ وقت گریه نمی کردم،بهانه نمی گرفتم.یادت هست؟ هیچ وقت فراموشت نمی کردم.توی بازیهایمان هیچ وقت توی پیر رنجور را رها نمی کردم.هیچ وقت ...

مادرهای خاله بازیها هیچ وقت خیانت نمی کردند،هیچ وقت بداخلاق نمی شدند،بچه هایشان فراموششان نمی شد،حتی هیچ وقت غذایشان نمی سوخت

هیچ وقت...

اصلا آن موقع ها را یادت هست؟

همان موقع ها که ما آنقدر کوچک بودیم که همیشه خودمان باشیم.آنقدر کوچک که حرف راست را باید از ما می شنیدند. آن موقع ها که ...

یادت هست گرگم به هوا بازی می کردیم؟بچه که بودیم گرگ نمی شدیم،بد نمی شدیم. همیشه بره های بی آزار بودیم...برای گرگ نشدن دعوا می کردیم!

هفت سنگ هایمان را یادت هست؟ با سنگ های سپید برج می ساختیم بعد خراب می کردیم.خراب می کردیم...

خراب می کردیم که دلبسته دنیایی نشویم که الآن دودستی ته مانده هایش را چسبیده ایم.خراب می کردیم که یادمان باشد خراب شدن یعنی چه...فرو ریختن یعنی چه...خراب می کردیم که خراب نشویم هرچند...

بگذریم.به هر حال تو جایی دیگر زندگی می کنی و من جایی دیگر،ولی هردو کودکیهایمان را رها کرده ایم.هردو به ویرانه های کوچکمان چنگ زده ایم.هردو برای گرگ شدن می جنگیم و هردو خیانت می کنیم.هرچه باشد همبازی بوده ایم.هرچه یاد گرفته ایم با هم یاد گرفته ایم و هردو شاگردهای بدی بودیم.

نمی دانم چه شد یا چه طور اتفاق افتاد اما هرچه بود «طرح درس» زندگی جواب نداد.در نیامد دیگر،نشد...

 و ما...تنها بازنده های این بازی بودیم.

همیشه همینطور باقی ماندیم و هیچ وقت زندگی معلم خوبی نشد.همیشه تنبیه کرد،

تنبیه کرد،اذیت کرد،ولی...ما بیشتر از آنچه فکر کنی بد بودیم...خیلی بیشتر از آنچه فکر کنی...

نمی دانم...شاید تقصیر ما بود...یا نبود...اصلا مهم نیست.اینها اصلا مهم نیست. مهم نتیجه ای بود گه نگرفتیم...

باید باور کنیم...ما باختیم همبازی دوران کودکی!ما باختیم.هردو...همه باختیم.

 

 

و این هم کار دوم.برای این یکی به شدت نیاز به نقد دارم.

 

 

وقتی که زیبای مرا در خوابها بردند

خاکستر قلب مرا گردابها بردند

آنها چه بی رحمند چون لایق نبودم من

حتی تو را از این اتاق،از قابها بردند

آنها که من را در لباس بی کسی دیدند

ماه مرا آخر کجای آبها بردند؟

از بس دعا کردم برای دیدن تو

سجاده خیس مرا محرابها بردند

از آسمانها،کهکشانها آمدند و

نلیوفر من را از این مردابها بردند

خاکستر قلب مرا گردابها بردند

وقتی تو را از این اتاق،از قابها بردند

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 14:51 توسط طاهره |