امشب برای دلم ساز می زنم.امشب هی دستهای ظریفم را در سیم ها فرو می کنم و هی نظم هوا را در هم می ریزم.امشب من دیوانه ام و برای دلم ساز می زنم...انگشتهایم را روی پرده های سازم می کشم و ارتعاش سیم ها را در دلم فرو می کنم که نیست.در دلم فرو می کنم که...
من امشب ساز می زنم و چه وحشتناک می زنم.به یاد دلم و به یاد تو.من به یاد 13 سالگی ام ساز می زنم و باز به تو لبخند می زنم و اشکهایم سرازیر می شوند...
من باز می زنم و با هر بار زدن یک بار درد می گیرم.من چه دردناک می زنم امشب...
امشب من می سوزم.با هر حرکت انگشتم روی سیم یک بار آتش می گیرم.من با هر ارتعاش طلایی های سازم ذوب می شوم.جاری می شوم...
من امشب عاشقانه های غمگین می زنم.برای دلم که مرد...که کشته شد...
من امشب سوزناک می زنم وبا شعله های سازم تمام خاطرات 13 سالگی ام را آتش می زنم.من امشب آنقدر سوزناک می زنم که سازم آتش می گیرد.سازم درد می گیرد...سازم تیر می کشد...و من به انگشتهایم خیره شده ام که هنوز سیم ها را به ارتعاش در می آورند.
من هنوز می زنم و سازم هنوز آتش می گیرد و فکر می کنم که حتی نمی توانم انگشتهایم را متوقف کنم.آخر دارم برای دلم می زنم.
من هنوز سیم ها را نوازش می کنم و هنوز آتش می گیرم.امشب به یاد تولد13 سالگی ام می زنم و شمعهای تولدم را می بینم که فوتشان کردم...
ساز می سوزد.من تیر می کشم از شکاف سیم روی انگشتهایم خون بیرون میزند.خامه ی سفید کیک گل گلی می شود و من دارم آتش می گیرم.دستهایم جاری می شونو و ساز در آغوشم خاکستر می شود.من هنوز می زنم.چه دیوانه ام امشب.ساز را بلند می کنم.می ریزد روی پاهایم و من فوران می کنم.شراره هایم پرتاب می شوند و من تمام خاطرات 13 سالگی ام را می بینم.به یاد کادوهای رنگین تولدم می افتم.
من با سازم همصدا می شوم.سازم جیغ می کشد . من اشک می ریزم.ساز را در آغوشم می فشرم و ساز خودش می زند.
حالا می بینم که کادوی تولدم را باز می کنم و ساز را در آغوش می گیرم.شعله های آتش جلوی چشمانم را می گیرند.من سخت می بینم اما می بینم که پدر مرا میبوسد و جای بوسه پدر تیر می کشد.من پدر و ساز با هم عکس یادگاری می گیریم و عکسمان در شعله ها می سوزد.
ساز هنوز می زند.هنوز می خواند و من تیر می کشم...درد می کنم...و به پاهایم نگاه می کنم که نیستند.و به ساز که در آغوشم می خواند.من به گرمای آفتاب فکر می کنم و به دلم که مرد و حالا سرم سبک می شود.ساز باز هم می زند.من سرم درد می گیرد.من سرم می سوزد.من باز هم تیر می کشم و حالا دیگر نمی شنوم که ساز میزند ولی ساز هنوز می زند.صورتم سرخ می شود .من حالا نمی بینم که ساز می زند.سبابه ی سیاه شده ام را به سمت ساز می برم.ارتعاش سیم هایش سبابه ام را در هوا می پراکنند.من تمام می شوم و طلایی ها هنوز می لرزند...