فرود اولین برف سال 85 رو بهتون تبریک می گم
من امروز اولین برف بازی سالم رو داشتم.
من امروز اولین آدم برفی سالم رو ساختم.(با همکاری مریم)
البته آدم برفی که چه عرض کنم تلفیقی بود از ادیسون زده های امروز و انسان های عهد عتیق با اون هیکل قناس(درست نوشتم؟)و موهای سیخ سیخی که با چوب وبرگ کاج براش گذاشتیم به هر چیزی شبیه بود جز آدم برفی!!!!
تنها شباهتی که به آدم برفی داشت ابروهای زردی بود که من براش گذاشتم!!!![]()
یه چند وقتیه این قضیه جبر و اختیار خیلی باب شده پیش هر کدوم از دوستات که می ری داره اثبات می کنه که جبره یا اختیاراینه که گفتم بد نیست منم نظرمو بدم:
هسه توی کتاب«دمیان»یه مثال جالب می زنه که من کاملا باهاش موافقم:
یه نوع پروانه هست که جنس نر اون می تونه جنس ماده ش رو با حس بویاییش از فرسنگ ها پیدا کنه هسه می گه چون که تعداد پروانه های ماده این گروه خیلی کمتر از تعداد پروانه های نرشه در نتیجه حس بویایی پروانه های نر بالا می ره یعنی میشه گفت احتیاج باعث می شه که اراده ش قوی بشه و در واقع با اختیار خودش حس بویایی تو قوی می کنه و کاملا به اراده ش بستگی داره یعنی اگه تعداد پروانه های نر و ماده با هم برابر بودن هیچ وقت پروانه نر این قدرتو پیدا نمی کرد که کیلومترها راه رو برای پیدا کردن جفتش طی کنه.
ولی اینجا یه مسئله ای هم هست:این پروانه مطمئنا نمی تونه برای پیدا کردن جفتش تا یه ستاره دوردست یا حتی به ماه بره یعنی جسمش و توانایی های بدنیش می تونه روی اختیارش تاثیر بذاره.پس تا یه اندازه ای جبر هم هست که ممکنه این جبر به خاطر یه انتخاب دیگه خودمون ایجاد شده باشه (اگه عالم ذر رو قبول کنیم می تونیم این مسئله رو بپذیریم)
یا این که این جبر جسمی ما واقعا یه جبر خارجی باشه یعنی در اثر یه اختیار بزرگتر ایجاد شده باشه که بازم اختیاره ولی اختیار ما نیست.
یعنی در اصل اختیاره.حالا ما می تونیم پشت این اختیار یه جبر بذاریم و دوباره بعدش یه اختیار بذاریم و همینطور ادامه بدیم ولی هیچ وقت به نتیجه نمیرسیم که انسان مجبور بوده مختار باشه یا اینکه مختار بوده که مجبور باشه؟
امروز اعصاب خردکني فجيعي توي مدرسه داشتيم.برگه هاي هندسه مونو گرفتيم و با کمال تعجب به نمره ها خيره شده بوديم.سؤالا رو که نگاه کرديم ديديم در عين بي منطقي و تحجر تصحيح شده
مثال:براي اثبات مساوي بودن ضلع هاي متوازي الاضلاع اجازه نداري از دو تا زاويه ي روبروي هم اينطرفي استفاده کني چون که کوچيکترن و بايد حتما از دو تا زاويه ي روبروي اونطرفي استفاده کني.
البته اين فقط يک سرچشمه از هنرهاي هزارگانه ي معلممونه.قصد داشتم برگه رو اسکن کنم بذارم تو وبلاگ که همه ي هنرهاي هزارگانه رو نشونتون بدم که چون اسکنر نداشتم ديدم خيلي آبروريزيه که بخوام اون برگه ي افتضاحو(11.5شدم)ببرم بيرون اسکن کنم.در نتيجه پشيمون شدم.
حالا خداييش بهم حق نمي دين که ديوونه بشم؟
معلم پاي تخته داد مي زد،صورتش از خشم گلگون و دستانش زير پوششي از گرد پنهان بود.به خطي خوب و خوانا روي تخته اي که از ظلمت چون قلب ظالمان تاريک و غمگين بود،تساوي را نوشت.بانگ برآورد:«اينجا يک با يک برابر است.»
از ميان جمع شاگردان يکي برخاست،به آرامي سخن سر داد:اين تساوي اشتباهي فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره شد با بهت،معلم مات بر جا ماند و او پرسيد:اگر يک فرد انسان واحد يک بود،آيا باز هم يک با يک برابر بود؟
معلم فرياد زد:«آري».
او گفت اگر يک فرد انسان واحد يک بود،آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود؟آن که قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت،پست تر بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،آن که رنگش نقره گون چون قرص ماه بود،بالا بود؟وآن سيه چرده که مي ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود اين تساوي زير و رو مي شد.
حال مي پرسم اگر يک با يک برابر بود،نان و مال مفتخوران از کجا آماده مي گرديد؟يا چه کسي ديوار چين را بنا مي کرد؟يک اگر با يک برابر بود،پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟يا که زير ضربت شلاق له مي شد؟يک اگر با يک برابر بود پس چه کسي آزادگان را در قفس مي کرد؟
معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:
«يک با يک برابر نيست»
اگر خيال داري دوستم بداري،هم اينک
دوستم بدارحالا که زنده ام.منتظر نمان
تا بميرم و نااميدانه روي مشتي خاک
اشک افسوس بريزي و در حسرت
کاش و اي کاش ها بماني و از پس
غروب،از پشت ابرها و کوهها دنبال
طلوع دوباره ام بگردي.
امروز دوستم بدار که فردا خيلي دير است.
امروز داشتم سايه ظلمت کارو رو ميخوندم با اين تيکه هاش خيلي حال کردم دلم نيومد شماها حال نکنين الانم دارم تارهايي مصدقو مي خونم تموم که شد تيکه هاي باحال اونم براتون ميذارم:
منها کنيد همه ي سنگها را از يک کوه...
از آن کوه چه مي ماند؟
هيچ! جز شبح اسکلت يک اندوه...
من،کوه بودم...دريغ!
منها کردند از من،هرجه سنگ در من بود...
پذيرا باشيد از من
اين شعر ناتمام را
به عنوان شبح اسکلت يک سرود...
گفت:من نيستم...
گفتم:چرا؟
گفت:براي آنکه اشتباه زندگي را،اشتباها،زيستم...
مي خواستم بپرسم که منظورت چيست؟اما دير شده بود...
درست به هنگامي که او مي گفت«اشتباه زندگي را اشتباها زيستم»
من-به خاطراشتباه نمردن خودم-مي گريستم...
پس از مرگ من از اينکه سنگي را بر جسد من تحميل مي کنيد،ناراحت نباشيد.من،سالها،روي سنگها خوابيده ام؛هيچ مانعي ندارد که سالي چند هم،يک سنگ روي من بخوابد...
اما خواهش مي کنم از سنگ گور من خواهش کنيد که تابوت مرا ناراحت نکند،چرا که تابوت من عصاره سرگشته جلد کتابهاي بال و پر شکسته من است...
تکه هايي از:
آبي،خاکستري،سياه
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را دريابم،
که در آن دولت خاموشي هاست.
□□□
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به عروسي عروسکهاي
کودک خواهر خويش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و کودکي است
چهره اي نيست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسي عروسکهايش مي رقصد
کودک خواهر من،
امپراطوري پر وسعت خود را هر روز،
شوکتي مي بخشد،
کودک خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند!
□□□
من گمان مي کردم،
دوستي همچون سروي سرسبز،
چار فصلش همه آراستگي است.
من چه ميدانستم،
هيبت باد زمستاني هست.
من چه مي دانستم،
سبزه مي پژمرد از بي آبي؛
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم،
دل هرکس دل نيست
قلبها،زآهن و سنگ
قلبها،بي خبر از عاطفه اند.
□□□
گاه مي انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسي مي شنوي،روي تو را
کاشکي مي ديدم.
شانه بالا زدنت را،
_بي قيد_
و تکان دادن دستت که،
_مهم نيست زياد_
وتکان دادن سر را که،
_عجيب! عاقبت مرد؟
-افسوس!
_کاشکي مي ديدم!
□□□
من به خود مي گويم:
«چه کسي باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
□□□
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسي برخيزد؟
چه کسي با دشمن بستيزد؟
چه کسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد؟
■■■
ارزش انسان
هيچ کس فکر نکرد
که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سيمان نيست
وکسي فکر نکرد
که چرا ايمان نيست
و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
■■■
عزم ويرانی
کاوه ی آهنگر می گوید
با نگاهی گویا
با لبانی خاموش:
«قصر ضحاک هنوز آباد است
تو به ويرانی این خاک بکوش.»