کسی نمی داند
نسیم چه دید
که طغیان کرد
که طوفان شدازش پرسيدم چه قدر منو دوست داری؟![]()
گفت به اندازه جوهر خودکارم
گفتم: خيلی نامردی چون جوهر خودکارت يه روز تموم ميشه
لبخند زد
وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره...
ازم پرسید:
- منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟
گفتم:
-زندگیمو.
با ناراحتی سرشو انداخت پایین و رفت.
اما هرگز نفهمیدم که تمام زندگیم بود...
روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند
کسی نه شاخه گلی می آورد
نه برای غمش غمگین می شد
حال...
همه آمدند
برایش دسته گل آوردند
سیاه پوشیدند و برایش گریستند
شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود.![]()
شوخی شوخی پرم دادی
جدی جدی پریدم
برای تو قفس خالی ماند...
برای من آسمان...
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است.بسیار زیباست ولی هیچ معنایی ندارد.
زندگی مانند لبخند ژوکوند است. در نگاه اول به بیننده تبسم می کند اما اگر در او دقیق شوی می گرید.
زندگی بدون عشق یعنی سال بی تابستان.
دوست داشتن در دریا شنا کردن است ولی عاشقی در دریا غرق شدن.
دلمان وامی دهد نه به خاطر اینکه عشق را از دست داده ایم بلکه به این خاطر که عشق ورزیدن را قطع کرده ایم.
عشق وقتی می آید نامریی است ولی وقتی می رود مریی می شود.
قسمت مهمی از عاشق بودن و عاشق ماندن عشق به خودمان است.
عشق نه آن است که دو نفر به یکدیگر نگاه کنند بلکه آن است که دو نفر به یک نقطه نگاه کنند.
دیوانه بمانید
اما...
مانند عاقلان رفتار کنید
خطر متفاوت بودن را بپذیرید
اما...
بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید...
بيا يكشب كه برفي سخت ميبارد
سپيدي تاافقهاميرود همراه تاريكي
خدا ازلطف مي پوشد تن لخت درختان را
ميان جامه اي ديباسپيدودلكش وزيبا
ودنيا برتن خود مي كشد رخت عروسان را
من وتودركنارهم
جدا ازشهرواز غوغاي انسانها
بري از رنج و حرمانها
بنوشيم ازلبان هم
شراب بوسه شيرين
زبان ديده بگشاييم ودر دنياي خاموشي
براي سال ديگر توشه گيريم از نگاه هم
اي کاش مي توانستيم
از آفتاب ياد بگيريم که بي دريغ باشيم
در دردها وشاديهايمان حتي با نان خشکمان
و کارهايمان را جز براي قسمت کردن بيرون نياوريم
اي کاش مي توانستيم